X
تبلیغات
دفترچه خاطرات بد بختی

دفترچه خاطرات بد بختی

هر چی که بخوام می نویسم برای خودم نه برای شما . اگه دوست نداری اصلاً اینجا نیا



نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 5:20 توسط لوک بد شناس
حال و حوصله هیچی نیست

کون لق اون آدم . دوست ندارم  باعث بد بختی یک دختر 19 ساله بشم . بی خیال .

راحت زندگیتو بکن با عشقت .


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:35 توسط لوک بد شناس
شاید دیر گفتم .  اما با تموم وجودم گفتم .  شاید بد گفتم .  اما  از ته دل گفتم . 


دوست دارم عزیزم تولدت مبارک  چه پیشم باشی چه نباشی ؛ 2 رو نیستی  این واسم ارزش داره .

بببببببببببببببببببببببوووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسس


31 مرداد 91




نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 6:40 توسط لوک بد شناس
چنان نقابی برداشتم  ؛ که پشم  همگان فر  خورد .


چنان  مادری حال کردم  که الموت  همگان گرفت . 


چنان عشقی در آن  استراتژی شوم  پیدا کردم  که توف در گلو گیر کرد .


چنان پرده ای  بر همگان برداشتم  ؛ که وایتکس از روی جرم شرمنده شد .


روزی  روز گاری

از آن کس که ساختم مولیانی

بر پدر خیش هم نکرد رحمی

از ما  نگذرد ببیند  وقتی

به گا  دادم  آن چه پنبه کرد 

بازی نبودو  وقفه رفت 

ندیدم کوچکان را زیر پای 

نداشتند علم و قدرت در نهاد

سه  تن  کثیف لا به لا

 بنیُ  پژیُ مجتبی  

هر سه بودند  متولد  73

آنقدر کردم  که دوستشان گفتش بسه

نمی دانی مگر دارم سادیسم ؟

تفریح من میان کار؛ اشک از چشمانت گریست

عقده 6 ساله را یک شبه  تلافی جویانه  نکن

با الت  بنده  بازی و بالا پاین مکن 

پاره کرده ام  سوتیان ها  اگر

به سختی بودو  نکردم  دختر یک کارگر

رنج دل ها خورده ام تا که شوم  گرگ سحر 

نام بعدی چه بود  ترانه  یا مریم یا که سحر 

نکنید فکر بد از افکار من

دانم کار خود را  به درستی  دوستان من

بچه بازی  ؛ رو ؛کنید  تا بکنم  آن مادرت 

چند کلام حرف حساب بودو  بس

ندهم  افزارم را ، به دست  هر کس






نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 2:15 توسط لوک بد شناس
چیزه لقه  همتون :D

به غیر از 1 نفر  :D



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 3:50 توسط لوک بد شناس
کوچیک بودیما  می گفتن  آدم بدا  میان . آدم بدا فلان کار رو کردن .


الان من اون آدم بدم . همه چی امن و امانه  کرم ها هم قل قلکمون میدن و میشیم آدم بده .





نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 0:25 توسط لوک بد شناس
lol

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 4:33 توسط لوک بد شناس
هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی به خوام با مجردیم خدا حافظی کنم . اما خوب به هر حال دل دیگه  چی میشه کرد . 

منم چشمم رو  روی تموم گذاشته هام بستم . حتی می تونم بگم از گذشتم دیگه چیزی یادم نمیاد . به همین زودی . همه چی فراموش شد . یعنی نمیتونم یاد بیارم . رئیس بزرگ سرم رو میکنه :)) . زن زلیل نیستیم حاجی تفاهم داریم :))  . 


عکس ها رو در ادامه مطلب گذاشتم برای دوستان خیلی خیلی نزدیک  که پسورد دارند .



ادامه مطلب . . .

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 17:17 توسط لوک بد شناس
تابستونه ، فصل بازی و گردش ، بچه ها توی کوچه گرم بازی  مثل چند تا پرنده .


یادش بخیر این شعر رو شبکه دو یادمه میزاشت  دوران برنامه نیم رخ . 


وقتی تا بستون که میشد  با استرس هر روز رو میرفتیم بازی می کردیم حالا چرا استرس ؟  نکنه تجدید بیاریم  تا کارنامه ها بیاد . 


بچه مدرسه ای ها رو میبینم که از امتحان بر میگردن  حقیقتش اصلاً دوست ندارم دوباره  به دوران مدرسه برگردم به غیر از دوران  هنرستان . با این همه مشکلات و گم شدن هویت  خودم اما باز هم حاضر در محدودیتی قرار نگیرم و با مشکلاتم دست پنجه نرم کنم . 

من رویا هامو بوسیدم گذاشتمش  کنار حالا همش میاد میگه یه بوس میدی ؟ 

یادش بخیر  ، یادمه که من یه کیسه پور از تیله داشتم  یه صندوق چه کوچیک هم داشتم که توش کارت فوتبال بود بازی می کردیم  کم کم طی 3 4 سال همشون رو باختم  :D  . 

سر کوچه که فوتبال بازی می کردیم  همیشه 2 تا گل می تونستم بزنم    ، لعنتی طلسم شده بود  بیشتر نمیشد .  لعنت به تو تکنولوژی   طبیعت  زیبا رو ازمون گرفتی .  حسادت ها رو زیاد کردی .  دشمنی ها رو افزایش دادی . خود خواهی ها رو به تثبیت رسوندی . 

کی کارتون الستون و ولستون رو یادشه ؟  کی کارتون افسانه های دوقلو رو یادشه ؟ 

الان که همه خاله شادونه نگاه می کنن :))

وقتی میرفتیم لبه دریا به عشق توب بازی ؛ آب بازی ؛ قلعه شنی ساختن  می رفتیم . اما الان برا دختر بازی و پسر بازی . ببینیم چند تا شماره  می تونیم  آب کنیم  . چند تاشون پوچ در میان  ؛ چندتا  میان خونه ، چند تا  تریپ ازدواج میریزن .  اگه بخوای مثل دوران کودکی  پاک زندگی کنی و لذت ببری  جرعت نداری  به کسی بگی . می گن  طرف  شیرین عقل ، خلاصه کلام   یه باد  تابستونی بهم خورد خواستم  تجدید خاطره و مقایسه کنم . و این مطلب هیچ ارزشی به جز تجدید خاطرات عمومی  و کودکی برخی از دوستان نداره .


وسلام  نامه تمام 





نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:29 توسط لوک بد شناس
تولدت مبارک ؛ بیا شمع ها رو فوت کن ، که 100 سال زنده باشی .

میدونم خیلی ها زود تر از من تبریک گفتن . می دونم خیلی ها عزیزتر هستند .

هر چقدر فکر می کنم چیزی برای گفتن ندارم . می دونم که پرونده بسته شد برای همیشه .

یاد گذشته نمی کنم  چون فایده ای نداره .

امروز تو 1 سال بزرگتر شدی . اما از نظر من کوچیکتر از گذشته ای . این فقط نظر شخصی من هستش . و از روی حرکات و افکار  به این نتیجه رسیدم .


برات آرزوی سلامتی  ؛ دلخوشی و موفقعیت می کنم .

یه آهنگی هم برات خوندم  ، تو ایمیلت هستش

و سلام  نامه تمام 



نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:7 توسط لوک بد شناس
هیچ وقت اینطوری  احساس نکردم  که طبیعت داره  بهم حال میده . 


یعنی دمش گرم   کم نذاشت  این یک ماه رو .  از همه چی تامین  کرد من رو .


از مادی و معنوی بگیر تا .......... بی ادب :D

خلاصه  اینکه تشکر می کنم از این قدرت  :X

من همچنان پا بر جام ؛  تو هم  مثل من باش  :)



نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:21 توسط لوک بد شناس

معرفت و مرامی که پنکی داره از 100 تا شما ها خیلی بیشتر باور کن رفیق



نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:17 توسط لوک بد شناس
خوب با تمامی گرفتاری هایی که دارم  اما دنبال یک موجود با وفا بودم که بی وفایی تمامی دوستان ، خانواده ؛ و هر کی که طرف من بود رو جبران کنم . 

معرفی می کنم :

سگ  1 ساله من  پنگی  ، تو شناسنامه پنگی هستش اما ما صداش می کنیم جعفر :))

نژاد :تریر

سن : 1 ساله  چند ماه 

جنسیت : نر

خلق و خو : آروم و خانگی اما با بعضی ها خوب نیست و حتی دیده شده که پارس می کنه و حمله می کنه

رنگ : قهوه ای روشن 

اندازه : بزرگ :D

میزان با وفایی : چون تازه اومده  فعلاً بیشتر اعضا رو نمیشناسه اما به من و یکی از دوستان ارادت خاصی داره .

علاقه شخصی : سرشو از پنجره ماشین بندازه بیرون تا باد بخوره تو صورتش ؛ از تو اتاق لایه در رو نگاه کنه . دنباله حشرات بره ؛ اینقدر غذا بخوره که اسهال بگیره .

این عضو جدید حالا حالا ها پیش ما مهمونه  .  الان موهاشو زدم بخاطر تابستون یکم زشت شده موهاش بلد شد عکس هاشو میزارم که ببینید .




نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:47 توسط لوک بد شناس
 تا 30 اردیبهشت بیشتر نیستم . تا تبریک بگم . بعد از اون  پرونده ما کلاً بسته میشه .



نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:35 توسط لوک بد شناس
21 سال پیش همین روز  همین ساعتی که دارم مینویسم  پام رو توی این دنیای بی رحم به صورت نا خواسته گذاشتم . 

بگذریم . حرف من چیز دیگری هستش .


من 21 ساله شدم . 24 روز دیگه تو  هم  یک سال بزرگ تر میشی . از الان پیشا پیش تبریک میگم .

یادته گفتی تو چز  0 و  1 چیزی نمی فهمی ؟

یادته گفتی  کل زندگی تو کامپیوتر هستش و تو برنامه ریزی شدی ؟


امروز  تنها چیزهایی که من رو تنها نذاشتند . این اشیا با وفا  هستند .


چند کلامی با هاشون حرف دارم

موس :

موس عزیز  از اینکه  نوازش های دست و انگشتان من رو بر روی سرت تحمل می کنی و دوست داری ممنونم .  از اینکه به هرکجا که فرمان میدهم میروی ممنونم .    از اینکه با  چراج قرمز رنگ کوچکت که همیشه از دید چشم هایم پنهان مانده  و توسط چشم کوچکی که مسیر را میبیند و مرا در فرمان دهی  یاری میکند  ممنونم .  اکنون مرا تنها نگذاشته ای ممنونم


کیبورد :

از همه شما  مجموعه کلید هایی که  سرپا ایستاده اید تا بر سرتان بکوبم و به محض زبرده خوردن  اجرای دستور می کنید . ممنونم .  ممنونم از اینکه  هیچ گاه  من را پس نزده اید .  ممنونم از اینکه  عاشقانه برایم زحمت می کشید و حرفایم را به گوش دیگران می رسانید .  اکنون مرا تنها نگذاشته اید ممنونم


مانیتور :

از تو ای مانیتور عزیز . از تو ممنونم  به خاطر اینکه  ساعت ها و روز ها  هر آنچه که بخواهم را به من نشان می دهی . می دانی پلک زدن تو موجب ازار من میشود  و تا هر زمانی که بخواهم به من خیره شده و نگاهم می کنی . می دانم به من توجه داری .  اکنون مرا تنها نگذاشته ای ممنونم .


اسپیکر :

از شما بلند گو های عزیز ممنونم .ممنونم از اینکه هر وقت که خواسته ام برایم خواندید  و هروقت که اراده کرده ام ساکت شدید ؛ از دست من دلخور نشدید . از شما ممنونم  که هر آنچه که بخواهم بشنوم برایم بازگو می کنید ؛ حتی اگر نا سزا باشد . اکنون مرا تنها نگذاشته اید ممنونم .

کیس:

کیس عزیز  از تو ممنونم  بابت تمامی زحماتی که می کشی . خاک هایی که می خوری  اما حافظ جان اعضای دورن خود هستی . از تو ممنونم  بابت  تمامی ورودی هایی که دریافت می کنی ؛ بر روی آنها تجزیه تحلیل می کنی و نتیجه گیری می کنی ؛ آنها را برای من انجام میدهی  . اکنون مرا تنها نگذاشته اید ممنونم .


از تمامی قطعات  نام برده  و آنهایی که  نام نمبرده ام  ممنونم  به دلیل آنکه با همکاری خود بین یک دیگر  زندگی من را رقم میزنید ؛ اگر شاد باشم مرا شاد می کنید , اگر غمگین باشم  با من هم دردی می کنید . اگر بی حوصله باشم برایم اسباب سرگرمی فراهم می کنید . اگر بی خبر باشم مرا با خبر می کنید . اگر بی کار باشم . مرا صاحب شغل می کنید . اگر بخواهم آینده ام را بسازم با تمام وجود من را یاری می کنید بدان آنکه  کوچکترین  درخواستی داشته باشید .

از همه شما ممنونم

اما در آخر  از خدمات اینترنتی ممنونم که مرا به دنیا وصل می نماید . از تو ممنونم  که به من در روز تولدم  3 گیگ پهنای باند هدیه میدهی . اما آن کس که ادعای دوست داشتن می کرد  حتی به من تبریک هم نگفت .


به راستی کدام یک با ارزش ترید ؟



نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط لوک بد شناس

اینم شرح و حال ما




نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:24 توسط لوک بد شناس
می خواهم فراموشت کنم ، فراموشم کن، میدانم که به راحتی این کار را کرده ای. پس من به چه چنگ زده ام؟ به رویا های پوسیده ؟ به روز هایی که برای هیچ کس حتی تو اهمیتی ندارد چنگ زده ام . حسرتی دارم در دل نه بخاطر تو، بخاطر بازگو نکردن افکارم ،رویا هایم با تو و رویاهایت بی من ،زندکی بی من فرقی برایت ندارد اما زندگی بی تو به هیچ چیز ختم نمی شود برای من

خدا حافظ خاطرات شرین

سلام بر تو ای آینده  نا معلوم



نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:17 توسط لوک بد شناس
آقا شایعه نکنین .




ادامه مطلب . . .

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 14:59 توسط لوک بد شناس
اسمشو تقدیر نزار جدایی تقصیر تو بود / همیشه یکی کم میاره این دفعه نوبت تو بود

اگه دوباره دیدمت شرمنده از خودت نباش / زندگی اینه عزیزم یکی میره یکی میاد

واسه همینه بعد تو به کسی دل ندادم / آره به قول تو من یه احمق سادم

زود باورم میشه وقتی هر کی هر چی میگه / تو ولی بدون میگذره این روزا یه روزی

که تقاص قلب خرد منو یه روزی پس میدی یه جوری که / دنبالم میگردی اما منو نمی بینی دیگه

من به یه جایی میرسم که واسه یه لحظه دیدنم باید سر دست بشکونی

میخوای از نو شروع کنی من توی قله هام ولی متاسفم عزیزم نمیتونی



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 3:53 توسط لوک بد شناس
میدونین  هیچ وقت برای دوستام و عزیزانم  آرزوی پس رفت  و عقب گرد نکردم . زندگی خیلی ها رو تغیر دادم  برای خیلی ها الگو بودم   و یادم نمیاد  عقب گرد رو به کسی یاد داده باشم ؛ اگه  از روند زندگی من یاد گرفتین این موضوع رو  یک خطای ذهنی هستش ؛ من فقط میانبر زدم  عقب نکشیدم .  به سلامتی اون کسی که  سالها زحمت کشید  ؛ نگاه زشت دیگران رو تحمل کرد تا پیشرفت کنه . دیروز داشتم به حرکت یک نفر فکر میکردم . به این نتیجه رسیدم  بنده خدا  توهم گرفته که هیچ  ؛ سنش با اخلاق و رفتارش نسبت عکس داره .

آمید وارم که  یکم به خودت بیای عزیز . من گرگ بارون دیدم  . 4 تا  رفتار تو  به هیچ جای من بر نمیخوره  فقط چیز میزنی به خودت . خودتو درست کن  یادم نمیاد یادت دادم باشم اینطوری باشی . اصلاً اجتماعی نیست . 

به امید روزی که آدم بشی



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 3:40 توسط لوک بد شناس

خاطرت آید که آنشب
از جنگلها گذشتیم
بر تن سبز درختان
یادگاری می نوشتیم
با من اندوه جدایی
نمیدانی چه ها کرد
نفرین به دست سرنوشت
تورا از من جدا کرد
بی تو بر روی لبانم
بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی
قلبم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی
دلم دریای درد است
چون کبوترهای غمگین
نگاهم مات و سرد است
ای دلت دریاچه نور
گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر
هر جا بی من نشستی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:41 توسط لوک بد شناس
من یک نکته ای به اون گرگ بچه ی تجزیه طلب و  پاپتی بگم  ؛ عزیز جان شما که میگی در زبان فارسی غذا همون غذی ( شاش شتر ) هست و میگیم غذا خوردیم یعنی ادرار شتر خوردیم ؛ در اشتباه هستی  ؛ عزیز دل برادر بیر زره  از فارسی بدون بد حرف بزن خوب . غذاء  هستش در اصل به فرهنگ لغت دهخدا مراجعه شود :


غذاء. [ غ ِ ] (ع اِ) خورش .

غذاغذا. [ غ َ ] (ع اِ) بول شتر. (اقرب الموارد). رجوع به غذی شود.






نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:29 توسط لوک بد شناس
72 ساعت هستش که نخوابیدم و دارم فکر میکنم به گذشته آینده و روند زندگی . هر جوری فکر می کنم دلیلی نمیبینم در حال حاظر ناراحت باشم . چون نرفتم مسیر بدی رو ؛ اگه رفتم هم جبران کردم .

چون از رو آگاهی کسی رو ناراحت نکردم . 

چون به خیلی ها کمک کردم.

چون پیشرفت کردم .

چون تو هم وزن خودم رقیب نمیبینم .

تک دست میدون هستم و افتخار می کنم .

چون هرچیزی نمیتونه به سادگی من رو بشکنه .

چون اراده فولادی دارم .

چون تو سینم به جای قلب  سنگ دارم .

چون  هیچ کس تا به امروز نتونست کامل متوجه بشه من چجور آدمی هستم .

چون هنوز هم مبهم هستم برای خیلی ها و این از انعطاف پذیری من هستش .

چون من حواسم جمع  ؛ هنوز ایستادم ؛ اگه زمینم خوردم وایستادم ؛ چون این کارم .

صبح بارونی خوبیه ؛ از خودم راضی ام برای سومین بار در زندگیم .

تو هم مثل من باش رفیق .



نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 2:49 توسط لوک بد شناس



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:34 توسط لوک بد شناس

ببین  رفیق اگه تو هم مثل من به این روز افتادی  یکی از دلایل اصلیش می دونی چیه ؟  شب تا صبح بیداری داری با خودت چرت و پرت می گی . در سیاهی ظلمت شب کسی به دادت نمیرسه ، وقتی این رو دیدی بازم بیشتر حس تنهایی می کنی .  راه حل اون آسونه  اما عمل کردن بهش کمی سخته


ساعت 10 شب بخواب  7 8 صبح پاشو . اگه تغیر نکردی بیا من اسممو عوض می کنم میزارم لوک خوش شانس



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:24 توسط لوک بد شناس
والا  وقتی که می خوای از گذشته بگی  چه بد باشه چه خوب  دلت میگیره چون  دیگه بر نمیگرده . 

در سالهای پیش احساس می کردم  تنهایی من فقط فیزیکی هستش . فکر می کردم چند نفری هستن که روحشون با منه !  اما اینطور نبود  ! سال  89-88  سال جنجالی بود  و پر از شکست ! سال 90-89 هم سالی بود برای جبران  !  خدا رو شکر جبران شد ! اما تو این دو سال چیز هایی برام روشن شد ! حقایق تلخی رو دیدم  که احساس می کنم  تو این دنیا فقط من هستم ! انگار  شخصیت من رنگی و بقیه سیاه سفید ! منم یه زمانی سیاه سفید بودم ! دوران خوبی بود ! از لحاظ روحی خیلی بهتر بود ! ای کاش هیچ وقت نمیفهمیدم  اطرافیانم چقدر کثیفن  ، حتی لجن تر از من  ؛ اما من تحسین می کنم  همشون رو حتی خانواده خودم رو ، واقعاً اینطوری نقش بازی کردن  خیلی سخته  و تمام این سالها  تونستند  هویت اصلی خودشون رو پنهون کنن . امان امان امان از دست این عادت ، حس ، آآآآه ه ه ه  ، اگه بدونی چقدر دنیای من سرد و بی روح هستش  وحشت می کنی .

قانون طبیعت یعنی 69 . 6 زدم دارم 9 رو تحمل می کنم ؛ اما واقعاً سزای من اینه ؟  این همه خوبی که در حق دیگران کردم  نمیشد  با این  برگشت بدر بشه ؟ 


خدایا من هنوط نفهمیدم که چه مصلحتی بود ! اما من میگم  نمی خوام خوب من رو بخای ، هرچی بدبختی طرف آدم میفرستی بعد میگن به نفع خودته . این دیگه چجور قانونیه ! حالا بگذریم  تو که هیچ وقت با ما حرف نزدی  فقط سوال سوال سوال .

وقتی که حس زندگی کردن رو نداری همش انگار خوابت میاد ، افسردگی داره فاتح  جسم و روحت میشه ، وقتی که افتادی هرکی هم از راه برسه لگد میزنه بهت ، اگه کسی دستت رو گرفت که بلندت کنه قبول نکن !!! اگه همونجا بیافتی لگد بخوری بهتر از اینه که ببرتت لب پرتگاه  هروقت دوست داشت بندازتت پایین !!

خدایا  از اعماق دل و وجودم میگم ! هر بدی به کسی کردم و من رو بخشید  تو نه بخش  ، کسی هم در حق من بدی کرد تو ببخشی هم من دیگه نمی بخشم ، واقعاً نمی بخشم . حالا می تونی بزاری رو حساب کوچیک بودن دل من  و کوچیکی خودم . چه اهمیتی داره که یکی دیگه بگه من کوچیکم یا بزرگ ؟ اصلاً کی باشی که بخوای در مورد من نظر بدی ؟  کی گقته که نظر بدی ؟ چرا فکر می کنی که باید نظر بدی اصلاً ؟

من کوچیک ، من بچه ، من بد ، تو خوب  اینم قبول

بلاخره باید یجا رو گیر بیارم تهنشین شده دلم رو بریزم اونجا  ، اونجا هم همین جاست .


خدایا تو شاهد باش من همیشه حرف انتقام زدم ولی عمل نکردم ، هنوز هم حس و حال این کار نیست . تو هم از طرف من انقام نگیر  چون می خوای ابرو رو درست کنی میزنی چشم رو کور می  کنی

در نهایت می گم .


ببین حسودی نکن به تنهایی من..............................!!!!!!